طامات میبافم

طامات میبافم

اپیزودی از سال های بعد

دوشنبه, ۹ مرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۱۶ ب.ظ

صبح ها توی اتاقی که یک ضلعش کاملا شیشه است روبه جای پردرخت از خواب بیدار میشم ،

صبحانه رو میخورم ،حاضر میشم به سوی محل کار ،به سوی لب پیشرفته ام ،من و هم تیمی هام داریم روی یه داروی جدید کار میکنم ،کاری که همیشه دوستش داشتم ،چیزی نمونده به موفقیتممون ،که یه داروی جدید رو ثبت کنیم .

بعد از فارغ شدن از کار لب ،میرم به بچه هام سر بزنم ،میخوام گزارش روزانه اشونو بگیرم ،من سرپرستی چندتا بچه ی قد و نیم قد رو دارم که با تمام وجود عاشقشونم و از پیشرفت هاشون به خودم میبالم.

عصرها توی بیمارستان مشغول به کارم ،هم کلینیکال تریال داروی خودمونه ،هم مدیر بخش دارودرمانی مغزواعصاب بیمارستانم.

شب خسته ی خسته میرسم خونه،اول تلفن میکنم به مامان و بابا ،و بهشون غر میزنم که چرا نمیان پیشم ؟این فاصله چندهزار کیلومتری دلمو بیش از توانم براشون تنگ کرده .بعدش یه کمی با دوستای صمیمی صحبت میکنم میخندم ،فیلم میبینم و قبل خواب کتاب میخونم.

توی استانه سی و سه سالگی ،میتونم خودمو خوشبخت بدونم ،موفق بدونم و همین باعث میشه توی اتاق دوست داشتنی و خوش منظرم ،با خیال راحت سر روی بالش بذارم.


ته نوشت:

1-الی عزیزتر از جانم(نمیتونم لینک وبشو بذارم با گوشی)منو به این چالش دعوت کرد و بسیار خوشحالم کرد،اول فکر کردم دعوت نشدم و داشتم خود دعوتی میکردم که الی جان آگاهم کرد،تشکر خانوم.

2- از اول نوشته داشتم سعی میکردم حضور یک مرد رو تصور کنم توی زندگی ده سال بعد ،نشد ،یا شایدم خواستم صرفا بعدی از زندگیم که خودم توش دخیلم رو بنویسم.

  • را مگا