طامات میبافم

طامات میبافم

من اینجا بس دلم تنگ است.

جمعه, ۱۳ مرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۴۲ ب.ظ

حس دلتنگی عجیبی رو دارم تجربه میکنم ،یکسال بود ،هیچ وقت دلتنگ شیفت و داروخونه نبودم،همیشه منتظر تعطیلات بودم ک شیفت نرم ،منتظر آخر هفته ها که داروخونه تعطیل باشه .

داروخونه رو عوض کردم وعجین شدم با داروخونه ی جدیدم حالا دلتنگم واسه داروخونه ی جدید،دلم تنگ شده واسه صندلی قرمز خیلی ناراحتم ،واسه آقای شین ،واسه هسته زردالو های شیرین شده خانم سین ،واسه صحبت های بی وقفه آقای شین با ویزیتورا وقتی دارم کتاب میخونم واسه اتاق کوچیک ساختنیام که هر روز از ساختن محلول های ماینوکسیدیلی که شفاف میشه روحم پرواز میکنه و از بوی ترتینوییم خالص لیموییم مست میشم .دلم تنگ شده واسه پسر ترم پایینی مون که روزا میاد کنار دستم وایمیسه کارآموزی و من هرچی بلدم رو یادش میدم ،واسه مریضایی که بهشون مشاوره میدم و هفته بعدش میان تشکر و چقدر لذت بخشه این حس.

خیلی وقت بود یادم رفته بود میشه با عشق رفت جایی ،میشه توی جایی حس خوب داشت و منتظر نبود زودتر عقربه های ساعت بگذرن ،و حالا خوشحالم که جایی کار میکنم که وقتی بعد چهارساعت به ساعت نگاه میکنم و میبینم تایم رفتنم رسیده ،لبخند میاد روی لبم که اینقد بهم خوش گذشته که گذر زمان رو حس نکردم.

  • را مگا