طامات میبافم

طامات میبافم

۶ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

من و تو کنار هم،شانه به شانه،پای همB-)

يكشنبه, ۲۸ خرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۱۶ ب.ظ

جان دل هستن ایشون ،داریم میریم باهم که شروع کنیم کار عملی پایان نامه رو ،

گلیوبلاستومای های لامصب ،منتظر باشید با نانوذره هام دارم میام بجنگتون.

  • را مگا

بلانسبت حیوان دوگوش در گل مانده

يكشنبه, ۲۸ خرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۵۹ ق.ظ

پنج شنبه هفته ی بعد،عقد دوست صمیمی ام از دوران دبیرستانه ،توی یک شهر دیگه با فاصله سه ساعته ازمن

شنبه ی  دو روز بعد عقد ،امتحان320 صفحه ایه منه ،که فقط پنج شنبه جمعه رو برای خوندنش وقت دارم.

خیلی خودخواهیه که عقد رو نرم؟

  • را مگا

یک جان چه بود،صد جان منید

شنبه, ۲۷ خرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۰۶ ق.ظ

توی شروع 24 سالگی ،

آدم هایی بودند که اشک شوق را به چشمم آوردن ،خدا را هزار هزار بار شاکرم به خاطر داشتنشتان و

من خوشبخت ترینم که دارمشان.

همینقدر ساده و همینقدر عمیق دوستشان دارم.

  • را مگا

اقایی اومد داروخونه ،پیرمرد بود،با یه دختر جوون و یه مرد همراه.

داروهاشون برای نازایی بود ،تو فاصله ای که منتظر تایید نسخه بودند ،اقایی که پیرتر بود اومد کنار من و شروع کرد به غر زدن

"دختر واسه سینه قبرستون خوبه ،میدیش دست پسر مردم ،تازه خرجشم باید بدی"

خیلی به خودم مسلط بودم که شیشه جلوم رو تو سر آقاهه نشکنم که کلا دیگه این طرز تفکر از ذهنش پاک شه واسه همیشه.

  • را مگا

در شروع سال 96 باخودم عهد کرده بودم که حرف ناصحیح نزنم،حرف نا صحیح شامل پیچوندن یا دروغ های مصلحتی و کار راه انداز ،حرفایی که گاهی باعث رنجش میشد و در نهایت فحش و دشنام ،

در در مورد اول تا 90 درصد موفق بودم و در مورد دوم سعی میکردم که از واژه های معادل استفاده کنم،مثلا به جای بیشعور از "کم خرد" استفاده میکردم و قس علی هذه.

اما با دیدن جزوه های استاد عزیز برای امتحان فردا ،به اذن خدای مهربان،هم اکنون میتونم به شانزده زبان زنده دنیا دشنام های فرهنگی و کاملا غیر فرهنگی را نثار آن بزرگوار کنم،باشد که رستگار شود.

  • را مگا

اخرین امتحان کاراموزی. آخرین باری که لازم دوز و شکل دارویی و کاربرد حفظ کنم ،آخرین باری که لازمه یادم بمونه حداقل فاصله تداخل داروی آ و ب چقدر باید باشه.

تمام شد ،به همین راحتی دوران دانشجویی من تمام شد ،آخرین کلاس برگزار شد و انگار همین دیروز بود که یکی از توی راه ورودی شهر بودم و حالم بهم میخورد ازش و توی راهرو دانشکده یکی از همکلاسی ها رو دیدم و گفتم میدونی کلاس ترم یکیا کجا تشکیل میشه؟

حالا تمام شد .نمیتونم بگم خوشحال یا ناراحتم،یه حس خنثی خنثی ،همونقدی که دوستش دارم به همون نسبت از تک تک لحظه هاشم متنفرم .

اما میدونم بعدا دلم تنگ میشه براش ،از این قضیه مطمعنم.


ته نوشت:

1- چقدر اتفاق امروز تهران وحشتناک بود،وچقدر درد هست برای خانواده های اون شهدا. روحشون شاد 

2- من سهوا دستم خورد به پست قبلی و پاک شد و حتی نتونستم کامنت ها رو بخونم ،مرسی از تک تک تون که کامنت گذاشتید

  • را مگا