طامات میبافم

طامات میبافم

۱۶ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

سه بار پشت هم بلند بگیم شت شت شت

شنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۶، ۰۲:۰۰ ب.ظ

از نظر اموزشی ک بخوای حساب کنی ،توی شت ترین وضع ممکنم در طی دوران تحصیلم.

  • را مگا

میدونی ،نذار برسیم به این نقطه.

شنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۶، ۰۸:۵۱ ق.ظ
میدونی اینکه من محرم نباشم به دردت ،به حال بدت ،اینکه هی نخوام از زیر زبونت حرف بکشم ک چرا خوب نیستی ؟میدونی ته اش ادمو میرسونه به این نقطه که حتی واسه ی یه احوال پرسیه ساده هم درستت نمیره سمت گوشی ،میرسه ادم به این نقطه که بیخیال.
  • را مگا

حوصله ام سر رفته بود،یه خانم مسن اومد داروخونه ،دفترچه اشو اورد داد به من،گفت به من گفتن از دکتر این داروخونه بپرسم که این آمپول برای چیه؟

کار تو بود ،میدونستی امروز اینجا شیفت جدیدمه ،از صبح که دیدمت هیچی به روی خودت نیوردی ،تا اینکه اینجوری یادم کردی .

من ؟اول صبحمو عالی شروع کردم ،اول هفته امم ،چی میگن؟روزمو ساختی.

دلم لک زده واسه اینکه صدات کنم و تو جواب بدی "جاانم خانم دکتر"

و باز من؟"بی خود بنشین پیشم

              بی خود کن و بی خویشم"

  • را مگا

مامان و بابا فردا دارن میرن سفر و برای دو روز تنهام .

دارم تصمیم میگیرم فردا برم مرکز خرید نهار اونجا بخرم ،جیبمو خالی کنم و برگردم.

یا بذارم بین الشیفت صبح عصر شنبه برم ،نیاز مبرم به خرید درمانی دارم.

برم رستوران ایتالیایی ،یا برم چلو ماهیچه بزنم یا برگردم خونه غذاهای مامانو گرم کنم.

یا بمونم خونه و زنگ بزنم از غذاخونگی برام غذا بزنن.

از تنها چیزی ک مطمعنم اینه که تو هیچ کدوم از شرایط بالا ،نمیخوام کسی همراهیم کنه،به هیچ کدوم از دوستام نگفتم ،و میخوام تنها تنها رفتن رو تجربه کنم.


ته نوشت:

1-بعد یکسال باید بگم خداحافظ داروخونه مزخرف ،خداحافظ شیفتای چارساعته فرسایشیی ،قشنگ ترین خداحافظی عمرم با شما بوده.

2- از شنبه صبح قراره برم جای جدید شیفت ،امیدوارم حداقل نصف داروخونه دوست داشتنیم خوب باشه.

  • را مگا

بدبختی منتها دارد؟

پنجشنبه, ۲۲ تیر ۱۳۹۶، ۱۰:۳۲ ب.ظ

توی بخش اورژانس روان پزشکی خانم ها ،منتظر یه خانم 36 ساله بودیم ،پرونده اش دستمون بود و منتظر بودیم بیاد از نزدیک ببینمیش،یه خانم حدودا 50-55 ساله اومد تو ،بهش گفتیم منتظر خانم فلانی ایم ،گفت خودمم ،چشمای هممون از تعجب گرد شده بود که اون حجم چین و چروک صورت ،اون همه موهای سفید سر مال یه خانم 36 ساله باشه.

توی پرونده نوشته بود معتاده ،اواخر رفتار عجیب از خودش نشون میداده،شیر آب و گاز رو باز میذاشته ،بدون لباس میرفته از خونه بیرون،افسردگی شدید.اوایلش با پسرا حرف نمیزد،میگفت روم نمیشه،اینقد پتو و روسری پیچید به خودش تا یه ذره روش شد.

شروع کرد به گفتن "مامان و بابام جفتشون معتاد بودن،13 سالم بود شوهرم دادن،دو سال اول خوب بود شوهرم،بعد معتاد شد ،منم معتاد کرد ،تا همین الانشم معتاده ،چندبار رفتم کمپ ،پاک شدم برگشتم خونه،تا رسیدم مامان و شوهرم جلوی من میشستن تریاک میکشیدن،منم وسوسه میشدم  دوباره میکشیدم،شوهرمک باز به زور منو میبرد کمپ،نه که دلش برام بسوزه ها ،نه ،میگفت پول موادتو ندارم،من مردم کار میکنم،تو چی؟برو ترک کن ،با آخر دیگه نرفتم کمپ،اومدم اینجا ،اینجا لااقل از توی خونه خودم بهتره."

ازش پرسیدیم چرا شوهرت نمیره ترک کنه؟

گفت"خودم نمیخوام ترک کنه ،ترک کنه اخلاقش سگ میشه ،میاد منو دوتا بچه امو کتک میزنه،خودم نمیخوام ترک کنم"


ما مونده بودیم و ناباوری این همه حجم اتفاق ناگوار که بغل گوشمون میفته و نگرانی برای دختر 14 ساله و پسر 9 ساله اش که بی مادر توی خونه مونده بودن.


  • را مگا

فیلینگ سو سو انگری

يكشنبه, ۱۸ تیر ۱۳۹۶، ۰۳:۴۵ ب.ظ

در راستای پست قبل باید عرض کنم،

اونی که خوابه رو میشه بیدار کرد

اما اونی که  خودشو زده به خواب هرگز.

 

  • را مگا

از سری اپیزودهای دعوایی دانشگاه هیولاها

شنبه, ۱۷ تیر ۱۳۹۶، ۱۱:۵۹ ب.ظ

پنج سال گذشت ،

دیگه همه عالم میدونن من از دانشگاهی که توش درس خوندم چقدر متنفرم،اما اخیرا،اتفاقایی افتاده که از سر حد عصبانیتم خارج میباشد.

بعد از امتحانی که گذشت ،و  توی امتحان لعنتی از پنجاه تا سوال ،فقط پنج تا سوال توی منابعی بود که دو روز وقت و انرژی گذاشته بودم برای خوندنش و برای کسب نمره کامل رفته بودم سر امتحان ،کم کم آثار عصبانیتم پیدا شد.

توی پنج سال قبل ،کم مسخره بازی های این چنینی ندیده بودم ،اما این یکی نوبر بود ،چندماه قبل تر،سر نامه ای که هیچ ربطی به دانشگاه داشت اما باید دانشگاه میداد ،حسابی بحث کرده بودم با اموزش کل و نامه امو گرفته بودم،بار اول بود که بلند بلند حرف میزدم،بار اول بود که من تقریبا کم سر و صدا در جمع ،اینجوری از حقم دفاع میکردم.


بعد امتحان کوفتی ،صدای من بود که بلند شد روی استاد،استاد پیر بود و دلم نمیخواست حرمتی شکسته بشه ،اما حرمت من دانشجو ،با اون وضع سوال دادن و از اون بدتر استادی بود که به هیچ جاش نبود که امتحانش فرای غیر استاندارد بود،صدای من بلند شد و برای بار اول توی پنج سال گفتم وگفتم،از تمام چیزایی که پنج سال جمع شده بود گفتم ،نتیجه اش این شد که اون روز استاد قول داد ،سوالای غیراستاندارد حذف بشه ،و نمره به همه اضافه بشه.

امروز نمره های همون درس اومد ،و استاد به تمامی زده بود زیر حرفاش ،نه حذف سوالی،نه نمره نه هیچی ،فردا قراره جزوه های اون درسو بزنم زیر بغلم برم دانشکده. اول پیش استاد و بعد کمیته امتحانات ،میخوام رسما از استاد و اون درس شکایت کنم،نمره ام برام ذره ای اهمیت نداره،میخوام از حقم ،از انرژی ای که گذاشتم برای اون درس ،وقتی که صرف کردم ،از ارزشی که برام قایل نیستن به عنوان دانشجو دفاع کنم،فردا روز احقاق حقه.

  • را مگا

وا حیرتاااا!

شنبه, ۱۷ تیر ۱۳۹۶، ۰۶:۲۲ ق.ظ

اولین راند بیمارستان اعصابمون بود،مستقیما رفتیم اورژانس روان اقایون ،ضمن اظهار این موضوع که نصف اساتیدمون  صلاحیت بستری شدن دارن،رفتیم طبقه بالا ،با کلی نگهبان،اول که وارد شدیم داد و بیداد یکی از بیمارا که سیگار میخواست بلند شد ،رفتیم تو اتاق بیمار شماره یک .

یه آقا پسر فوق العاده خوش تیپ و خوشگل.اسمش سجاد بود ،کلی باهاش گپ زدیم ،گفتیم چی شد که اومدی اینجا.

گفت یه روز میخواستم برم استخر،با مسعول استخر دعوام شد که چرا با حوله میرم محوطه استخر،یه عالمه کتاب دستش بود و داشت برامون از تیکه های کتابا میگفت ،از نفس و روح و اینا.

همه امون چشمامون چهارتا شده بود که این آقای جذاب واسه چی بستریه رفتیم سراغ پرونده اش.تشخیص پزشک دوقطبی با فاز حادمانیا بود.توی پرونده نوشته بود علت بستری این بوده که سجاد ساعت هشت شب،به حوله از خونه میزنه بیرون،میپره جلوی یه ماشین که مثلا نگهش داره و ماشین میزنه بهش،خانواده اش میگفتن که از دوماه پیش رفتارای عجیبش شروع شده ،هر روز صبح بیدار میشده کل در و دیوار خونه رو میشسته،شب تا صبح بیدار میمونده قران میخونده،سر نماز گریه میکرده،در صورتی که قبلا اصلا مذهبی نبوده،مدام میخندیده و بلند بلند آهنگ میخونده توی خونه ،و طی این دوماه ،خانواده اصلا به فکر بستری شدنش نیفتاده بودن تا اینکه تصادف میکنه.خواهرش دوقلوش هم همین وضعیت و افسردگی داره و خودش مازیجوانا میکشید.

پزشک معالجش اومد بالای سرش،شروع کرد به صحبت با پزشک ،اونجا بود که فهمیدم توهم فوق العاده زیاد داره ،میگفت هر روز صبح میشنوم که گنجشکا با حالت ریتمیک صدام میکنن سجااااد،سجاد،مدام با صداهای نفسم حرف میزنم ،اخرین بارم یکی از صداهای نفسم بهم گفت برو تو میتونی اون ماشین رو متوقفش کنی ،تو قوی ای و..

و خب قضیه تصادف پیش اومد.

چیزی که فکر میکردیم این بود که سجاد حداقل یکی دوماه باید بمونه با وضعیت حادش .

اما پریروز ،با یه خانم دختر خوشگل و جذاب ،دست تو دست تو خیابون دیده شد.

  • را مگا

قدم در راه بزرگتر شدن گذاشتن

چهارشنبه, ۱۴ تیر ۱۳۹۶، ۱۱:۳۳ ب.ظ
خیلی وقته از نظر مالی مستقل شدم،دیگه هرماه به بابا میسپارم که ماهیانه برام نریزه ،کم کم یاد گرفتم که از نظر مالی روی پای خودم وایسم،جوری دخل و خرجمو حساب کنم که هی منتظر ٱخر ماه نباشم،دارم به جد سعی میکنم از ولخرجی های الکی ام کم کنم تا کمی پس انداز داشته باشم،اینا همه رو یه قدم بزرگ توی استقلال خودم میدونم،اونم من که از همه نظر وابسته خانواده بودم ،هیچ وقت لازم نبوده صرفه جویی کنم ،هیچ وقت لازم نبوده دو دوتا چارتا کنم ،فقط کافی بوده که به بابا بگم فلان چیز و تمام.
اما امروز یه قدم بزرگتر برداشتم ،
داروخونه ای که توش کار میکردم و دوستش نداشتم،به خاطر حجم بالای نسخه اش و اینکه باعث میشد مدام به روز بمونم از نظر اطلاعات رو، تحمل میکردم.
حقوق سال جدید ما افزوده شده بود و با وجود صحبت با مدیر داروخونه. قبول نکرد افزایش حقوق رو .و من هم به کمتر از حقم راضی نشدم و بدون رو دربایستی قراردادمو باهاشون فسخ کردم و این اولین تصمیم بزرگ مالی حقوقی ای بود که توی زندگیم ،خودم به تنهایی گرفتم و یه جور حس بزرگ شدن خوب دارم و از همه مهم تر ،خوشحالم که دیگه توی اون داروخونه کوفتی مسعول فنی نیستم.
  • را مگا

که خسته ی دو عالم منم

سه شنبه, ۱۳ تیر ۱۳۹۶، ۰۲:۴۷ ق.ظ

Unknown.

همکلاسی 1

همکلاسی 2

ورودی جدید1

ورودی مهمان 5

نمیشناسم 1

I dont know 2

Aaaaa

Aa

A

Aaaaaaaaa

Aaaq

Aaaaaaaaaak


لیست بالا ،چشمه ای از مخاطبای گوشی منه،که هربار زنگ زدن من حوصله نداشتم به اسم سیو کنم یا زنگ زدن من نمیدونستم کیه،سیو کردم عکس تلگرامشونو ببینم بشناسم.

به یک نفر با حوصله نیاز دارم ،بیاد اسمای اینا رو با نام و نام خانوادگی بطور مرتب در گوشی من ذخیره کنه.

  • را مگا