طامات میبافم

طامات میبافم

۴ مطلب با موضوع «روزهای سبز،برای آرامشم» ثبت شده است

بذار بگم از حال خوب این روز

دوشنبه, ۱۵ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۱۳ ق.ظ

بعد هفته ها وقت پیدا کردم صفحه وبلاگ رو باز کنم و چند کلمه ای رو توش بنویسم .

دو ماه پیش فکر نمیکردم روزام اینقدر شلوغ و مفید بشه که شب ها از خستگی به معنای واقعی کلمه نفهمم کی خوابم برده.

روزای بیمارستان،کارای یوسرن ،کارای مقاله ام ،روزای داروخونه ؛اینقدر شیرین وقتمو پر کردن که تا حالا اینقدر احساس مفید بودن نداشتم :))

این روزا دختری هستم توی بیمارستان ،که از اتند ها یاد میگیره ،مجبوره درس بخونه و اینقدر اطلاعاتشو بالا نگه داره که بتونه روی دستور های اتند کامنت بده  و حتی گه گاهی ایراد بگیره از اتند و بعدش اتند با خاک یکسانش کنه.دختر این روزها انگار یه وظیفه مهم داره و جا انداختن سواد و توان داروساز توی بیمارستان هایی هست که داروساز بالینی ندارن و فکر میکنن داروساز صرفا مقرش توی داروخونه است  و چقدر ذوق داره از همکاری اتند هایی که میفهمند این جایگاه رو و خودشون درخواست کامنت و مشاوره دارند.

این روزا دختری هستم توی داروخونه ،که حتی یه دونه آنتی بیوتیک از زیر دستش بدون نسخه رد نمیشه و هر روز جملاتی مثه "تو نده ،میرم از داروخونه بغلی میگیرم و فک کردی که هستی " میشنوه و ککشم نمیگزه .دختری که داروهای اعصاب رو بی نسخه نمیده ،و خدا میدونه فحشه که میشنوه :)) خانم دکتری هستم که ساختنی هاش به شدت طرفدار پیدا کرده ^_^

دختر این روزا ،هر هفته جلسات هفتگی داره و داره یه کار خفن و بزرگ انجام میده ،کاری ک همیشه رویاشو داشته ،و از اینکه موسس همچین انجمن و کاریه بسیار بسیار مسروره.و از اینکه روی میز مطالعه اش پر  رفرنس های چندهزار صفحه ای درون خودش جا نمیشه .

دختر این روزا غصه های زیادی هم داشته ،خیلی دل کندنا داشته ،از عزیزایی که اندازه جون دوسشون داشت ،اما وارد یه رابطه فرسایشی شده بود ،و ته ته اش دل کند از اون عزیزا و خدا نذاشت تنهاییش به چشم بیاد و براش عزیزایی رو فرستاد هزار برابر جان تر .

دختر این روزا ،لحظه هاش بالا پایین داره ،شادی داره ،دعوا داره ،ناراحتی داره ،اما یه خط صاف هست که بالا پایین نمیشه که از همه مهم تره و اون "آرامش " هست.


ته نوشت :

توی داروخونه موضوع خواستگارا جدی شده و آقای شین تحت یه اولتیماتوم جدی چه در حضور و چه در غیاب من به هر خواستگاری میگه خانم دکتر نامزد داره و به تعداد هر باری ک میگه از من شیرینی نامزدی میگیره .کاش لااقل میگفت نامزدم کیه ببینیم با هم تفاهم داریم یا نه :))


  • را مگا

سلطان جهانم به چنین روز غلام است.

سه شنبه, ۱۰ مرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۳۲ ب.ظ
این روزا عاشق تخت پادشاهیم ،
مبل کنار پنجره ی خونه مامان بزرگ که رو به حیاط باز میشه ،
نصف روز کتاب دیپیرو رو میخونم ،نصف دیگه اش سریال به نفس بسته ام sense8 رو میبینم،کتابای جدید طاقچه رو میخونم و هرساعت توسط چایی شیرینی پذیرایی میشم،یه روز درمیون بوی قرمه سبزی تو خونه میپیچه و
میخوام زمان همینجا استپ شه و شنبه نیاد که باید باز برم سر شیفت و پایان نامه.

ته نوشت:
1- چطور بعضی سریالا اینقد خوبن ،دچار افسردگی حاد شدم از اتمام این فصل سریال محبوبم.
2- فیلم logan رو ببینید ،پرفکت اصن ^_^
3-این کتاب جدید جنایی های طاقچه رو هم بخونید. بسیار بسیار عالی 
  • را مگا

اپیزودی از سال های بعد

دوشنبه, ۹ مرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۱۶ ب.ظ

صبح ها توی اتاقی که یک ضلعش کاملا شیشه است روبه جای پردرخت از خواب بیدار میشم ،

صبحانه رو میخورم ،حاضر میشم به سوی محل کار ،به سوی لب پیشرفته ام ،من و هم تیمی هام داریم روی یه داروی جدید کار میکنم ،کاری که همیشه دوستش داشتم ،چیزی نمونده به موفقیتممون ،که یه داروی جدید رو ثبت کنیم .

بعد از فارغ شدن از کار لب ،میرم به بچه هام سر بزنم ،میخوام گزارش روزانه اشونو بگیرم ،من سرپرستی چندتا بچه ی قد و نیم قد رو دارم که با تمام وجود عاشقشونم و از پیشرفت هاشون به خودم میبالم.

عصرها توی بیمارستان مشغول به کارم ،هم کلینیکال تریال داروی خودمونه ،هم مدیر بخش دارودرمانی مغزواعصاب بیمارستانم.

شب خسته ی خسته میرسم خونه،اول تلفن میکنم به مامان و بابا ،و بهشون غر میزنم که چرا نمیان پیشم ؟این فاصله چندهزار کیلومتری دلمو بیش از توانم براشون تنگ کرده .بعدش یه کمی با دوستای صمیمی صحبت میکنم میخندم ،فیلم میبینم و قبل خواب کتاب میخونم.

توی استانه سی و سه سالگی ،میتونم خودمو خوشبخت بدونم ،موفق بدونم و همین باعث میشه توی اتاق دوست داشتنی و خوش منظرم ،با خیال راحت سر روی بالش بذارم.


ته نوشت:

1-الی عزیزتر از جانم(نمیتونم لینک وبشو بذارم با گوشی)منو به این چالش دعوت کرد و بسیار خوشحالم کرد،اول فکر کردم دعوت نشدم و داشتم خود دعوتی میکردم که الی جان آگاهم کرد،تشکر خانوم.

2- از اول نوشته داشتم سعی میکردم حضور یک مرد رو تصور کنم توی زندگی ده سال بعد ،نشد ،یا شایدم خواستم صرفا بعدی از زندگیم که خودم توش دخیلم رو بنویسم.

  • را مگا

من و این همه خوشبختی محال نیست.

يكشنبه, ۸ مرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۳۱ ب.ظ

صبح ها بوی دارچین دم کرده ،نور مستقیم خورشید توی چشمام ،دیدن نون تازه و سرشیر ،

این یه هفته سفر ،خوشبختی محضه ،

وقتی نوه ی عزیزدردونه ای و بابا مامان بزرگ کاملا واقف به علایق خوراکی من .

میدونم وقتی برگردم اعضای دوست داشتنی داروخونه دوست داشتنیم با ورژن گردالیی من مواجه میشن:-P 

  • را مگا