طامات میبافم

طامات میبافم

۶ مطلب با موضوع «روزهای سبز،برای آرامشم» ثبت شده است

عید خود را اینگونه آغاز کنید.

پنجشنبه, ۲ فروردين ۱۳۹۷، ۰۵:۵۳ ب.ظ

یک رسم نانوشته بین دانشجوهای داروسازی هست که اگر شما بار اول در تمام عمرتان شیفت رفتید و در آن شیفت یک آقایی نیامد و از شما ک&ان&دوم نخواست ،آن شیفت ،شیفت نمیشود.تفریبا 99.9 درصد دانشجویان این صحنه را اولین شیفت خود تجربه کرده اند و بعدش هم خنده های سر به زیرانه و محجوبانه از روی خجالت.

اما دیگر در شیفت هزارمتان این اتفاق کاملا عادی هست ،هرچند شما همیشه سعی میکنید فروش آن را به تکنسین به مرد داروخانه واگذار کنید.

اما امان از ویزیتو سمج.

ویزیتور شرکت فروش این محصولات اومده بود و میخواست یه محصول جدید با اسانس ؟بو ؟ عطر ؟نوتلا معرفی کنه :|

ایشون محصول مورد نظر را باز کرد و شروع کرد به تعریف که ببینید چه اسانس قوی ای داره ،بار اوله داریم از این اسانس استفاده میکنیم .

ویزیتور :خانم دکتر بو کنید ببینید چه بوی شکلاتی میده ^_^

من : مرسی مچکر از همین فاصله هم بوش میرسه مچکر.

ویزیتور :همینه دیگه ،ببینید چه پخش بویی داره ^_^

من : مگه عطره ؟

ویزیتور : نه ،اما خودتون ببینید بوش کل داروخونه رو برداشته ^_^

من :صحیح صحیح :))

ویزیتور :حالا خانم دکتر از نزدیک بو کنید ببینید که چقدر ماندگاره

من : مرسی ،حالا بعدا

ویزیتور :حالا خانم دکتر تازه...

و همان لحظه یه فرشته نجات از در داروخونه وارد شد .و اگر میشد میپریدم اون خانمه رو بوسه باران میکردم به دلیل ورود کاملا به موقع

خلاصه ویزیتوز جنس مورد نظر رو فروخت و ما گذاشتیم توی استند.

یه نیم ساعت بعد یه پسر 7-8 ساله با باباش اومد داروخونه.از اول داروخونه شروع کرد به چرخ زدن ،اول یه بسته از این خوشبو کننده های دهان برداشت ،بعد قرص مکیدنی سرماخوردگی ،چندتا بروشور برداشت و در نهایت رفت سر استند مورد نظر و محصول نوتلایی را برداشت و گفت :بابا من یکی از این نوتلا ها هم برداشتم .

دیگه نگم براتون از قشرق برپا شده بعدش که باباهه ایشون رو راضی کنه که نوتلا ضرر داره :))

بالاخره راضی شد و رفت و مشتری بعدی اومد.

با اشاره به استند پرسید : این آدامسا بسته ای چند ؟

 و قانع کردن ایشون که اینا آدامس نیستند استند رو از منظر عموم دور کردیم :|


ته نوشت :

1- بچه هایی که پیام خصوصی میذارید و من هیچ دسترسی بهتون ندارم برای پاسخ دادن :| راهی بهم معرفی کنید بتونم باهاتون ارتباط بگیرم ،کیمیای عزیزم برات از ته دل آرزوی موفقیت میکنم خانم دکتر بعد از این و السانای عزیز ،من واقعا هیچ راهی برای پاسخگویی ندارم ،پستای وب رو بخون برای جواب سوالا و اگه هنوز سوالی بود بگو

2- کرم جدیدی در من ایجاد شده که کانال بزنم تو تلگرام ،حالا چرا و به چه دلیل خودمم نمیدونم

3-سال نوی همه مبارک و ماچ به روی همتون :*



  • را مگا

۹۷ میره که خوب باشه خیلی

دوشنبه, ۲۸ اسفند ۱۳۹۶، ۰۱:۱۶ ق.ظ

مهر بود ،دکتر میم جمعمون کرد توی طبقه ی دوم ،داشت میگفت بیاید سرطان ها رو مرور کنیم با هم که رفتید راند ،یه چیزی پرسیدن ابروتون نره ،رفتیم راند و برای بار اول دکتر ص رو دیدم ،دکتر میم گفت این اتند فوق العاده ادم خسته ایه ،انرژی مصرف نمیکنه ،اما خیلی با سواده و تمام بیمارستان عاشقشن ،اون روز خیلی نفهمیدم چیزی از راند ،فقط با دکتر میم صحبت کردم ک میشه ما هم مستمر بیایم بیمارستان و دکتر گفت اره و اگه قوی باشه دانشجو چرا که نه ،و قرار شد من برم.

هفته پیشش بیمارستان اعصاب و روان بودیم ،و موقع ویزیت بیمارا من محو بودم از لذت ،با عشق زیاد با استاد بحث میکردم و سوال میپرسیدم ،انجمن علوم اعصابم تازه راه افتاده بوذ و من عین این علم ندیده ها ،پر شده بودم از کورس های نورواناتومی ،بیولوژی مغز و کلا هرچی به cns مربوط میشه ،به استاد راهنمام گفته بودم عاشق مغزم و درک اینکه چی میشه ادم هالوسینیشن میزنه از بزرگترین لذتای زندگیمه.هر روز سرچ میکردم ،تمام دانشکده های معتبر دنیا رو تو زمینع نوروساینس پیدا کرده بودم ،استادهای مرتبط با فیلدکاریم و هرهفته جلسه داشتیم و کلی بحث میکردیم از مغز و اعصاب.من و علوم اعصاب یک روح در دو بدن.

دی ماه که رزیدنت جدید اومد ،به طور مستمر و هر روز بیمارستان رفتم ،هر روز صبح ساعت هشت میرفتم سر راند ،دکتر ص سوال میپرسید ،دکتر ی ،من نکته میگفتم ،و یه تعامل خوبی به وجود اومده بود ،دکتر ص رو بیشتر شناختم و فهمیدم چرا بیشتر بیمارستان عاشقشن ؟مریضا شدن جزو روزمرگی هام ،هر روز میدیدمشون و میشناختیم همو دیگه ،بزرگترین لذتی که تجربه کردم ،موقعی  بود که  مریضمون سرطان مری داشت ،حتی اب نمیتونست بخوره ،و نمیتونست بخوابع و به خاطر پلاکت پایین هیچ دارویی نمیتونست تزریق کنه ویا بخوره ،وقتی دکتر ص ازم دارو خواست و براش نوشتم و فرداش گفت که خوابیده ،انگار تمام دنیا رو بهم دادن ،

حالا ،دلم تنگه تنگه برای بیمارستانمون،برای اتند و فلو ،برای مریضام و پرستارا ،حالا دیگه یه عشق بالاتر از مغز پیدا کردم که هرلحظه از خدا میخوام اینقد بهم توانایی بده که بتونم یه درصد حتی از بار مریضای سرطان کم کنم ،اونی که هر روز نشسته تمام رفرنس های سرطان شناسی رو میخونه ،هر روز از جدیدترین پیشرفتا خبر میگیره ،سعی میکنه از کارایی که دارن میکنن واسه سرطان استفاده کنه برای مریضاش که کمتر رنج بکشن منم .

۹۶ جان ،

با تمام اتفاقای بد این مدتت ،تو نقطه عطف زندگی من بودی ،هدفمو مشخص کردی ،بهم گفتی که توی اینده تا کجا قراره پیش برم و کجا حالم خوبه و دلم خوشه ،منو با ادمایی اشنا کردی که میتونم ازشون یاد بگیرم و بهم یاد دادن از هرلحظه زندگیم باید لذت ببرم چون ممکنه فرداش دیگه نتونم ،ممنونم ازت ،و از دیر گاد مهربانم.





  • را مگا

بذار بگم از حال خوب این روز

دوشنبه, ۱۵ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۱۳ ق.ظ

بعد هفته ها وقت پیدا کردم صفحه وبلاگ رو باز کنم و چند کلمه ای رو توش بنویسم .

دو ماه پیش فکر نمیکردم روزام اینقدر شلوغ و مفید بشه که شب ها از خستگی به معنای واقعی کلمه نفهمم کی خوابم برده.

روزای بیمارستان،کارای یوسرن ،کارای مقاله ام ،روزای داروخونه ؛اینقدر شیرین وقتمو پر کردن که تا حالا اینقدر احساس مفید بودن نداشتم :))

این روزا دختری هستم توی بیمارستان ،که از اتند ها یاد میگیره ،مجبوره درس بخونه و اینقدر اطلاعاتشو بالا نگه داره که بتونه روی دستور های اتند کامنت بده  و حتی گه گاهی ایراد بگیره از اتند و بعدش اتند با خاک یکسانش کنه.دختر این روزها انگار یه وظیفه مهم داره و جا انداختن سواد و توان داروساز توی بیمارستان هایی هست که داروساز بالینی ندارن و فکر میکنن داروساز صرفا مقرش توی داروخونه است  و چقدر ذوق داره از همکاری اتند هایی که میفهمند این جایگاه رو و خودشون درخواست کامنت و مشاوره دارند.

این روزا دختری هستم توی داروخونه ،که حتی یه دونه آنتی بیوتیک از زیر دستش بدون نسخه رد نمیشه و هر روز جملاتی مثه "تو نده ،میرم از داروخونه بغلی میگیرم و فک کردی که هستی " میشنوه و ککشم نمیگزه .دختری که داروهای اعصاب رو بی نسخه نمیده ،و خدا میدونه فحشه که میشنوه :)) خانم دکتری هستم که ساختنی هاش به شدت طرفدار پیدا کرده ^_^

دختر این روزا ،هر هفته جلسات هفتگی داره و داره یه کار خفن و بزرگ انجام میده ،کاری ک همیشه رویاشو داشته ،و از اینکه موسس همچین انجمن و کاریه بسیار بسیار مسروره.و از اینکه روی میز مطالعه اش پر  رفرنس های چندهزار صفحه ای درون خودش جا نمیشه .

دختر این روزا غصه های زیادی هم داشته ،خیلی دل کندنا داشته ،از عزیزایی که اندازه جون دوسشون داشت ،اما وارد یه رابطه فرسایشی شده بود ،و ته ته اش دل کند از اون عزیزا و خدا نذاشت تنهاییش به چشم بیاد و براش عزیزایی رو فرستاد هزار برابر جان تر .

دختر این روزا ،لحظه هاش بالا پایین داره ،شادی داره ،دعوا داره ،ناراحتی داره ،اما یه خط صاف هست که بالا پایین نمیشه که از همه مهم تره و اون "آرامش " هست.


ته نوشت :

توی داروخونه موضوع خواستگارا جدی شده و آقای شین تحت یه اولتیماتوم جدی چه در حضور و چه در غیاب من به هر خواستگاری میگه خانم دکتر نامزد داره و به تعداد هر باری ک میگه از من شیرینی نامزدی میگیره .کاش لااقل میگفت نامزدم کیه ببینیم با هم تفاهم داریم یا نه :))


  • را مگا

سلطان جهانم به چنین روز غلام است.

سه شنبه, ۱۰ مرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۳۲ ب.ظ
این روزا عاشق تخت پادشاهیم ،
مبل کنار پنجره ی خونه مامان بزرگ که رو به حیاط باز میشه ،
نصف روز کتاب دیپیرو رو میخونم ،نصف دیگه اش سریال به نفس بسته ام sense8 رو میبینم،کتابای جدید طاقچه رو میخونم و هرساعت توسط چایی شیرینی پذیرایی میشم،یه روز درمیون بوی قرمه سبزی تو خونه میپیچه و
میخوام زمان همینجا استپ شه و شنبه نیاد که باید باز برم سر شیفت و پایان نامه.

ته نوشت:
1- چطور بعضی سریالا اینقد خوبن ،دچار افسردگی حاد شدم از اتمام این فصل سریال محبوبم.
2- فیلم logan رو ببینید ،پرفکت اصن ^_^
3-این کتاب جدید جنایی های طاقچه رو هم بخونید. بسیار بسیار عالی 
  • را مگا

اپیزودی از سال های بعد

دوشنبه, ۹ مرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۱۶ ب.ظ

صبح ها توی اتاقی که یک ضلعش کاملا شیشه است روبه جای پردرخت از خواب بیدار میشم ،

صبحانه رو میخورم ،حاضر میشم به سوی محل کار ،به سوی لب پیشرفته ام ،من و هم تیمی هام داریم روی یه داروی جدید کار میکنم ،کاری که همیشه دوستش داشتم ،چیزی نمونده به موفقیتممون ،که یه داروی جدید رو ثبت کنیم .

بعد از فارغ شدن از کار لب ،میرم به بچه هام سر بزنم ،میخوام گزارش روزانه اشونو بگیرم ،من سرپرستی چندتا بچه ی قد و نیم قد رو دارم که با تمام وجود عاشقشونم و از پیشرفت هاشون به خودم میبالم.

عصرها توی بیمارستان مشغول به کارم ،هم کلینیکال تریال داروی خودمونه ،هم مدیر بخش دارودرمانی مغزواعصاب بیمارستانم.

شب خسته ی خسته میرسم خونه،اول تلفن میکنم به مامان و بابا ،و بهشون غر میزنم که چرا نمیان پیشم ؟این فاصله چندهزار کیلومتری دلمو بیش از توانم براشون تنگ کرده .بعدش یه کمی با دوستای صمیمی صحبت میکنم میخندم ،فیلم میبینم و قبل خواب کتاب میخونم.

توی استانه سی و سه سالگی ،میتونم خودمو خوشبخت بدونم ،موفق بدونم و همین باعث میشه توی اتاق دوست داشتنی و خوش منظرم ،با خیال راحت سر روی بالش بذارم.


ته نوشت:

1-الی عزیزتر از جانم(نمیتونم لینک وبشو بذارم با گوشی)منو به این چالش دعوت کرد و بسیار خوشحالم کرد،اول فکر کردم دعوت نشدم و داشتم خود دعوتی میکردم که الی جان آگاهم کرد،تشکر خانوم.

2- از اول نوشته داشتم سعی میکردم حضور یک مرد رو تصور کنم توی زندگی ده سال بعد ،نشد ،یا شایدم خواستم صرفا بعدی از زندگیم که خودم توش دخیلم رو بنویسم.

  • را مگا

من و این همه خوشبختی محال نیست.

يكشنبه, ۸ مرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۳۱ ب.ظ

صبح ها بوی دارچین دم کرده ،نور مستقیم خورشید توی چشمام ،دیدن نون تازه و سرشیر ،

این یه هفته سفر ،خوشبختی محضه ،

وقتی نوه ی عزیزدردونه ای و بابا مامان بزرگ کاملا واقف به علایق خوراکی من .

میدونم وقتی برگردم اعضای دوست داشتنی داروخونه دوست داشتنیم با ورژن گردالیی من مواجه میشن:-P 

  • را مگا