طامات میبافم

طامات میبافم

۹ مطلب با موضوع «روزهای نارنجی پیش به سوی هدف ها» ثبت شده است

شراب ناسازگارم سر سازگاری داره .

سه شنبه, ۳۰ آبان ۱۳۹۶، ۱۰:۲۶ ب.ظ
اگر کسی را دیدید که در دانشکده داروسازی ،راهرو آزمایشگاه ها ،میپرد بالا از خوشی و هرکی را میرسد بغل میکند ،رامگایی است که اولین لود دارو در نانوذره اش شده 84 درصد ^_^
  • را مگا

بذار بگم از حال خوب این روز

دوشنبه, ۱۵ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۱۳ ق.ظ

بعد هفته ها وقت پیدا کردم صفحه وبلاگ رو باز کنم و چند کلمه ای رو توش بنویسم .

دو ماه پیش فکر نمیکردم روزام اینقدر شلوغ و مفید بشه که شب ها از خستگی به معنای واقعی کلمه نفهمم کی خوابم برده.

روزای بیمارستان،کارای یوسرن ،کارای مقاله ام ،روزای داروخونه ؛اینقدر شیرین وقتمو پر کردن که تا حالا اینقدر احساس مفید بودن نداشتم :))

این روزا دختری هستم توی بیمارستان ،که از اتند ها یاد میگیره ،مجبوره درس بخونه و اینقدر اطلاعاتشو بالا نگه داره که بتونه روی دستور های اتند کامنت بده  و حتی گه گاهی ایراد بگیره از اتند و بعدش اتند با خاک یکسانش کنه.دختر این روزها انگار یه وظیفه مهم داره و جا انداختن سواد و توان داروساز توی بیمارستان هایی هست که داروساز بالینی ندارن و فکر میکنن داروساز صرفا مقرش توی داروخونه است  و چقدر ذوق داره از همکاری اتند هایی که میفهمند این جایگاه رو و خودشون درخواست کامنت و مشاوره دارند.

این روزا دختری هستم توی داروخونه ،که حتی یه دونه آنتی بیوتیک از زیر دستش بدون نسخه رد نمیشه و هر روز جملاتی مثه "تو نده ،میرم از داروخونه بغلی میگیرم و فک کردی که هستی " میشنوه و ککشم نمیگزه .دختری که داروهای اعصاب رو بی نسخه نمیده ،و خدا میدونه فحشه که میشنوه :)) خانم دکتری هستم که ساختنی هاش به شدت طرفدار پیدا کرده ^_^

دختر این روزا ،هر هفته جلسات هفتگی داره و داره یه کار خفن و بزرگ انجام میده ،کاری ک همیشه رویاشو داشته ،و از اینکه موسس همچین انجمن و کاریه بسیار بسیار مسروره.و از اینکه روی میز مطالعه اش پر  رفرنس های چندهزار صفحه ای درون خودش جا نمیشه .

دختر این روزا غصه های زیادی هم داشته ،خیلی دل کندنا داشته ،از عزیزایی که اندازه جون دوسشون داشت ،اما وارد یه رابطه فرسایشی شده بود ،و ته ته اش دل کند از اون عزیزا و خدا نذاشت تنهاییش به چشم بیاد و براش عزیزایی رو فرستاد هزار برابر جان تر .

دختر این روزا ،لحظه هاش بالا پایین داره ،شادی داره ،دعوا داره ،ناراحتی داره ،اما یه خط صاف هست که بالا پایین نمیشه که از همه مهم تره و اون "آرامش " هست.


ته نوشت :

توی داروخونه موضوع خواستگارا جدی شده و آقای شین تحت یه اولتیماتوم جدی چه در حضور و چه در غیاب من به هر خواستگاری میگه خانم دکتر نامزد داره و به تعداد هر باری ک میگه از من شیرینی نامزدی میگیره .کاش لااقل میگفت نامزدم کیه ببینیم با هم تفاهم داریم یا نه :))


  • را مگا

از ماه بعد قراره به عنوان اولین داروساز عمومی برم توی بخش خون و سرطان بیمارستان مستقر شم و  نماینده نمیه رسمی اتند کلینیکال فارماسیست بشم ،بعد از رزیدنت بالینی مون.

امروز اولین راند این بخش بود و من کیف میکردم از اردر هایی که اتند ما میگفت و پزشک با جون و دل قبول میکرد و چشمام برق میزد از این همکاری .

و خدا میدونه چقدر لذت میبردم از دیدن صحبت های اتند ما و اتند پزشک در مورد انتی بیوتیک درمانی مریض لنفوم هوچکین ،از اینکه پزشک تک نک مواردو با اتند ما چک میکرد و چقدر به استاد فسقلی سر و زبون دارمون میبالیدم که تونسته اینقد جای پای خودشو محکم کنه و خودشو به عنوان داروساز بالینی معرفی کنه و رزیدنتایی رو توی بخش مستقر کنه تمام پزشک های انکولوژ بهشون اطمینان دارن و میخوان کنارشون باشن هنگام اردر دادن و ارزیابی مریض .

امروز اولین مشاوره هم دادم به یه فلوی سال یک ،باهم برای مریض که کاندیدیاز دهانی داشت و نمیتونست چیزی بخوره ،مکمل گذاشتیم^_^

  • را مگا

با احترام به مرشد این راه ،زکریا جان !

يكشنبه, ۵ شهریور ۱۳۹۶، ۱۱:۵۹ ب.ظ

داروساز بودن ،زیباترین توفیق اجباری زندگی من تاکنون بوده،و راستش از عنوان خانم دکتری که هر روز میشه پیشوند اسمم ،هر روز خیلی کیف میکنم.

با اینکه نقش داروساز هنوز خیلی مونده تا به تعالی خودش برسه توی چرخه درمان توی ایران،

اما من به این رشته ایمان دارم ،به علمش ایمان دارم و میدونم چقدر مهمه داروساز بودن.

مهم نیست توی چه بخشی و چه شاخه ای مشغول باشی ،جذاب ترین جذاب ها را همیشه داری.

اینکه توی داروخونه مشغول به کار بشی ،هر روز سر فرصت به بیمارات مشاوره بدی ،تک تک عوارض رو توضیح بدی و بهتر از همه ،یه همکاری مثبت داشته باشی با پزشکای اطرافت ،خیلی لذت بخشه .اینکه موقع رد کردن نسخه عکس برداری به مریضت توضیح میدی اگر متفورمین میخوره باید قطع کنه و از قضا مریض متفورمین میخوره و میره به پزشک عکس برداری توضیح میده و پزشک یه عالمه ازت تشکر میکنه به خاطر تذکر به موقع و مریض از اون تایم میشه بیمار ثابت خودت ،و این اعتماد متقابل میشه جزو بهترین داشته های یک داروساز مشغول توی داروخونه شهری.

اینکه توی صنعت باشی ،بشی مدیر تحقیق توسعه ،هر روز یه عالمه اکسپیان و ماده جانبی امتحان کنی تا بهترین خط تولید رو داشته باشی ،اینکه اونجا مسئول این باشی که دارو کمترین عارضه و بهترین اثر بخشی رو داشته باشه ،اینکه موقع خرید دارو ؛مریض تاکید میکنه به برند خاصی از کارخونه خاصی ،هوش و ذکاوت داروساز مسئول تحقیق و توسعه اون کارخونه رو نشون میده که چجور یه محصول با کیفیت تولید کرده.

اینکه یک طراح کننده دارو باشی ،با رسپتور ها و تارگت ها سر و کله بزنی ،اینقدر کلنجار بری تا بتونی یه دارو یا شیوه درمانی جدید کشف کنی ،شاید جذاب ترین بخش ممکن باشه ،بخش دوست داشتنی من ،بخش سرکیف آورنده ،وقتی هر روز برات اخبار کشف داروهای جدید میاد و مبهوت میشی از این همه علم .

اینکه توی جامعه ما ،داروساز داروفروشه ،فرهنگ غلطی که خیلی جای کار داره ،خیلی وقت ها شده اعتماد به داروساز صفر بوده ،خیلی وقت ها پزشک ها به هیچ عنوان حرف داروساز رو قبول ندارن ،حتی وقتی مریض با عارضه دارو برمیگرده ،عارضه ای که به پزشک تذکر داده شده.

یک بار مستندی از داروسازی در خارج از کشور دیدم ،و اونجا وظیفه تجویز دارو پس از تشخیص بیماری توسط پزشک ،به عهده داروساز بالینی مستقر بر بالین بیمار بودو چقدر دلم میخواد داروسازی توی ایران همینقدر پیشرفت کنه.

با تمام توصیفات و عدم مشخص بودن جایگاهش ،به هیچ وجه پشیمون نیستم از انتخابم ،پشیمون نیستم که پزشکی یا دندون پزشکی رو انتخاب نکردم و افتخار میکنم به انتخابم ،به شغلم ،به داروساز بودنم و

روز همه ی ِ داروسازامون مبارک :)

  • را مگا

وسطی منم !

پنجشنبه, ۲ شهریور ۱۳۹۶، ۰۷:۲۵ ب.ظ



1-یه پسره اومد ،خیلی تپل و با وضوح بالا.

یبوست داشت ،داشتم بهش میگفتم توی تشت آب گرم بشینه روزی چندبار.

از اون پشت آقای شین داره هی یه چیزی میگه پشت سرم میخندم.

برمیگردم میگم چی شده ؟

میگه خانم دکتر ،سایزش به تشت نمیخوره ،وان لازمه ،وان :))


2-توی داروخونه اسپری های جن*سی ما خیلی تو چشمه ،خیلی هم رنگی رنگی و شادن.

یه پسر چهارپنج ساله با باباش اومده بود دارو بگیره.

داروخونه رو به خاک و خون کشید و از اون اسپری ها میخواست بزنه اتاقش خوشبو شه :))


3-یه خانم مسن خیلی جینگل مستون طور ،با رژ قرمز و موی بلوند اومد و کلی خرید کرد.

آخر از همه اومده میگه "dr .do you have pad ?"

بهش دادم و میگه میخواستم آقایون نفهمن چی میخوام :|


4-دیروز داروخونه رو کن فیکون کردم ،کل قفسه ها رو ریختم بیرون و همه رو از نو چیدم.

خیلی شیک شد و مرتب و رنگ رنگی و دلشاد.

چاقالو (گلدون کاکتوس خیلی گنده ) هم بالاخره یه جای مخصوص پیدا کرد.


ته نوشت :

عکس بالا تیم ماست .

من و آقای شین و خانم صاد.

  • را مگا

باید بیرون کشید از این ورطه رخت خویش

سه شنبه, ۳۱ مرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۵۲ ق.ظ

دوسال پیش بود ،بعد امتحانای پایان ترم ،شبا بیدار میموندم ،مقاله میخوندم ،نت برمیداشتم،پروپوزال مینوشتم ،

پروپوزالم اماده شد وفرستادم برای بودجه ،

جای اول کلا نمیدونستن موضوع چیه،جای دوم میخواستن نویسنده اصلی مقاله خودشون باشند،جای سوم به دلیل اینکه فونت پروپوزالم درست نبود ردشد،جای چهارم پروپوزالای اشناهای خودشون رو تصویب کردن،جای آخر توی اولویتاشون نبود.

ناامید شده بودم؟نه!حتی یه درصد،تمام جاهای ممکن فرستادم ،اما دیشب ایمیل اخرین جا اومد ،و تموم شده بود.

ایمیل رو خوندم ،بستمش ،و رفتم آخرین مقاله ای که چاپ شده بود توی موضوعی که قرار بود کار کنمو خوندم ،توی یه ژورنال با ایمپکت فاکتور بالا،اون مقاله میتونست کار من باشه .

حس چی داشتم؟آدمی که دوسال برای عشقش زحمت میکشه ،ته اش طرف میره با یکی دیگه ازدواج میکنه .

ناامید شدم.

  • را مگا

تازه از بوی خوبش هیچی نگم دیگه

جمعه, ۲۷ مرداد ۱۳۹۶، ۰۴:۳۱ ب.ظ

این که شب ها از کرم دست ساز خودم میزنم و به مرور دارم تاثیر خوبشو میبینم ،یه حس غرور و پراود او مای سلفی بهم میده که خیلی کیف میده .

  • را مگا

اپیزودی از سال های بعد

دوشنبه, ۹ مرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۱۶ ب.ظ

صبح ها توی اتاقی که یک ضلعش کاملا شیشه است روبه جای پردرخت از خواب بیدار میشم ،

صبحانه رو میخورم ،حاضر میشم به سوی محل کار ،به سوی لب پیشرفته ام ،من و هم تیمی هام داریم روی یه داروی جدید کار میکنم ،کاری که همیشه دوستش داشتم ،چیزی نمونده به موفقیتممون ،که یه داروی جدید رو ثبت کنیم .

بعد از فارغ شدن از کار لب ،میرم به بچه هام سر بزنم ،میخوام گزارش روزانه اشونو بگیرم ،من سرپرستی چندتا بچه ی قد و نیم قد رو دارم که با تمام وجود عاشقشونم و از پیشرفت هاشون به خودم میبالم.

عصرها توی بیمارستان مشغول به کارم ،هم کلینیکال تریال داروی خودمونه ،هم مدیر بخش دارودرمانی مغزواعصاب بیمارستانم.

شب خسته ی خسته میرسم خونه،اول تلفن میکنم به مامان و بابا ،و بهشون غر میزنم که چرا نمیان پیشم ؟این فاصله چندهزار کیلومتری دلمو بیش از توانم براشون تنگ کرده .بعدش یه کمی با دوستای صمیمی صحبت میکنم میخندم ،فیلم میبینم و قبل خواب کتاب میخونم.

توی استانه سی و سه سالگی ،میتونم خودمو خوشبخت بدونم ،موفق بدونم و همین باعث میشه توی اتاق دوست داشتنی و خوش منظرم ،با خیال راحت سر روی بالش بذارم.


ته نوشت:

1-الی عزیزتر از جانم(نمیتونم لینک وبشو بذارم با گوشی)منو به این چالش دعوت کرد و بسیار خوشحالم کرد،اول فکر کردم دعوت نشدم و داشتم خود دعوتی میکردم که الی جان آگاهم کرد،تشکر خانوم.

2- از اول نوشته داشتم سعی میکردم حضور یک مرد رو تصور کنم توی زندگی ده سال بعد ،نشد ،یا شایدم خواستم صرفا بعدی از زندگیم که خودم توش دخیلم رو بنویسم.

  • را مگا

هلوووو سامر

دوشنبه, ۱۲ تیر ۱۳۹۶، ۰۱:۳۲ ب.ظ

اولین روزهای تابستون شروع شده .

بعد از دوماه طاقت فرسا امتحان ،دوماهی که نه طبق برنامه ریزی ها روزانه ام پیش رفت ،

نه توی بولت ژورنال چیزی نوشتم ،نه هیچ کار روزانه ای تیک نخورد،نه زبانی خونده شد ،نه حواسم به غذا خوردنی بود نه هیچی.فقط من بودم و جزوه هام و مشغول طی کردن مسیر دانشگاه به داروخونه و داروخونه به ذانشگاه و خواب های دوساعته شبانه ام.

حالا من موندم با 4 کیلو اضافه وزن ،یه عالمه درس خارج برنامه نخونده ،کلی زبان نخونده،کلی خروج از برنامه های صرفه جویی و سالم خوری و غیره. 

خروج از زندگی ربات گونه و ورود به زندگی آدم گونه ام مبارک.



  • را مگا