طامات میبافم

طامات میبافم

۲۴ مطلب با موضوع «صرفا جهت آزادسازی ذهن» ثبت شده است

وجدان داشته باشید ،خودتون کار کنید.

جمعه, ۲۴ آذر ۱۳۹۶، ۰۴:۴۳ ب.ظ

میدونی رامگا ،دزدی که فقط مالی و بالارفتن از دیوار خونه مردم نیست،اینکه کار یکی دیگه رو برداری و به اسم خودت بفرستیش واسه مسابقه هم دزدیه .

چجور میشه دست دزد رو قطع کرد؟بری پیش داور،بطور مستند بگی این کار منه و ایشون برای خودش جا میزنه .


ته نوشت:

جونم از عوارض ونوستات براتون بگه ،فک کنم دولیتر چربی ازم رفت با غرض معذرت،احساس دفع اورژانسی ،مدفوع چرب ،دل درد،نفخ ،تابلوی علایم بالینی من بود از روز دوم .

در نتیجه اصلا ونوستات نخورید ،گندکاری داره که به لاغری نمیارزه و فقط هم روچربی غذا موثره نه هیچ چربی دیگه .و روی چربی غذا خیلی ام موثره نامرد.حتی علایم شبه انفلونزا هم دارم

  • را مگا

این چنین جان بر کف در راه علم

پنجشنبه, ۲۳ آذر ۱۳۹۶، ۱۱:۰۷ ب.ظ

جدیدا دارم یه سری داروی بی خطر و پرمصرف وهم چنین مواد بهداشتی رو روی خودم امتحان کنم که پسفردا مریض اومد با فراغ بال بهش معرفی کنم محصولو و بدونم دقیقا عوارض چی میده.

قرص های ریزش مو ،مکمل مولتی ویتامین ،انواع اقسام ویتامین سی ،قرص های انرژی زا ،لاغری و انواع اقسام ضد لک و اسکراب و ... :))

این دفعه نوبت ونوستات بود ،ونوستات مانع از جذب چربی غذا میشه .ولی میگفتن خیلی عوارض بدی داره از نظر گوارشی مثل نفخ و دل درد و اسهال و مدفوع چرب و ....

منم هیچ وقت مریض میومد داروخونه قرص لاغری میخواست اینو معرفی نمیکردم به خاطر عوارضش ،اما خواستم ملموس باشه برام.

از ظهر ماکارونی ،پیتزا و چیکن برگر خوردم و بعد هرکدوم یه دونه ونوستات خوردم ،تا کنون هیچ عارضه ای جز کمی نفخ در من بروز نکرده.

فقط امیدوارم جدا مانع جذب چربی بشه ،چون امروز به اندازه ای خودم که تا کل هفته اینقدر کالری دریافت نمیکنم.


ته نوشت :

واسه ی تست محصولات ،سری تست رو از ویزیتور شرکت ها میگیرم و اگر جواب بده هم داروخونه ما سفارش میگیره و هم اینکه میتونم با خیال راحت به مریض معرفی میکنم .


  • را مگا

ملت عشق رو تموم کردم .

و میتونم بگم در حسرتم که چرا تموم شد ،قشنگ ترین بخش هاش ،قسمت هایی بود که توی حال اتفاق نمیفتاد .

و برای منی که یه چندماه روی مثنوی کار کردم و دل سپردم به دل مولانا ،شاید این کتاب فوق العاده بود.

و الان کرمی در سراسر بطن وجودم انداخته که برم ادامه مثنوی رو بخونم یه ذره بیشتر از تصوف و مراحلش بدونم.

و میترسم ته اش تارک الدنیا شم و ته اش بشم مثل اللا ،شخصیت اول کتاب که البته خوشاینده :)


ته نوشت :

یکی از زیباترین چیزایی که تا حالا دیدم ،رقص سماع بعد از درک کردن تمام مراحلش و دونستن ریز به ریزشه .فوق العاده زیباست .

 و یکی از آرزوهام دیدن قونیه است.

2-عنوان قسمت آخر کتابه.



  • را مگا

پنج شنبه خود را چگونه گذراندید؟

پنجشنبه, ۹ آذر ۱۳۹۶، ۱۱:۲۹ ب.ظ



خوابیدیم ،بیدارگشتیم یه ماموریت از کال او دیوتی به پایان رساندیم ،خوابیدیم مجددا ،نشستیم فیلم دیدم و هیچ عذاب وجدان این را نداشتم که امروز صبح نمونه برداری از پایان نامه را پیچاندیم.


ته نوشت :فردا یه همایش معرفی داروی داروسازیه توی یکی از معروف ترین هتل های شهر ،آقای شین داشت به یکی از تکنسین ها میگفت بیا بریم اونجا من دست به خیرم خوبه ،دوتا رو تو همایش قبلی آشنا کردم الان عروسی کردن جالا نوبت توعه ،منم گفتم میام به شرطی که یه آقای دکتر خوش تیپ خوشگل قد بلند چشم ابرو مشکی غیر لاغر هم به من معرفی کنید ،که با مگه قراره شما با کسی آشنا شید و شما رو اصلا نمیبریم بقیه مواجه گشتم :(

  • را مگا

ز تمام بودنی ها ،تو همین از آن من باش

شنبه, ۴ آذر ۱۳۹۶، ۱۲:۳۲ ق.ظ




تا همین چندوقت پیش فکر میکردم اگر دو نفر همو بلد باشن و بشناسن همو،میتونن زندگی خوبی رو کنار هم شروع کنند.

فکر میکردم اگر بدونن علایق هم چیه ،بلد باشن چه چیزایی ناراحت میکنه طرفینو ،چجوری همو خوشحال کنن خلاصه همو خیلی خوب بشناسن ،بتونه بقای یه رابطه رو تضمین کنه.

اخیرا یه رابطه از هم پاشیده وحشتناک رو دیدم ،با کلی آبروریزی ،از دونفری که عاشقیشون زبان زد بود و حالا شیوه طلاقشون.

اخیرا تر دوست نزدیکم با آدمی که از نظر فکری ،تصور میکردم صد درصدشبیه شه ،وارد رابطه شده و درکمتر از دوماه دارن به بریک اپ فکر میکنن ،چون در عین نزدیکی فکرا تفاوت های بنیادی دارن.

اخیرا تر تر ،از آدمی که فکر میکردم چقدر افکارمون شبیه همه و حتی قرار نیست رابطه ای باشه بینمون ،رفتاری دیدم که به مرحله بالاآوردن روی اون آدم رسیدم.

و حالا دارم فکر میکنم ،شروع رابطه ،شروع یک زندگی مشترک ،به خیلی چیزای بیشتری نیاز داره از حس عشق و علاقه و بلد بودن و فهمیدن همدیگه .

و دارم فکر میکنم به اون همه ازدواجی که کنار گوشم و بین نزدیکان داره صورت میگیره که صرفا و صرفا و صرفا بر اساس احساسه .

  • را مگا

دوستم در رابطه با دوست پسرش دچار مشکل شده ،اونم یه مشکل زمینه ای و بنیادی.

دوست من شش سال به تنهایی خودش توی این شهر بوده ،تنهایی بزرگ شده ،کاراشو انجام داده ،خودش به تنهایی هروقت مشکل داشته حل کرده ،هروقت دلش گرفته خودش تنهایی رفعش کرده و در نهایت اینکه خودش به تنهایی یه شخصیت مستقل بار اومده.

اما دوست پسرش از ایشون ،دختری میخواد که برای کوچکترین چیز به ایشون تکیه کنه ،هرچی میشه به ایشون بگه تند تند تاایشون حلش کنه ،یه شخصیت غیر مستقل و وابسته.

از دو روزپیش تا حالا دارم فکر میکنم این وسط حق با کیه ؟!

دوستم که نمیخواد استقلال و غرورش بره زیر سوال یا دوست پسرش که اتفاقا آقای به ظاهر تحصیل کرده و روشن فکری هستن و از ایشون این حجم از وابستگی رو میخوان ؟!


ته نوشت :دیروز آخرین شیفت از کارورزی هام بود و مهر مسعول فنیمو گرفتم .یکی از بهترین و بدترین شیفتا ،هم کنار دوستی بودیم که کلی غیبت کردیم ؛هم اینکه داروخونه شیمی درمانی بود ،مریض ها با چشم اشکی میومدن و بدترین لحظه ،موقعی ای بود که رفته بودم بالا تا استراحت کنم و از زیر پنجره صدای شیون و ناله ی خانواده ای میومد که گویا مریض اند استیج سرطان داشتن.


آخرین تصویر از بیمارستان.

  • را مگا

ساعت چهارونیم از داروخونه زنگ زدن که خانم دکتر کی میای مریض ازتون سوال داره خیلی مهمه.

وقتی رسیدم داروخونه یه خانم نسبتا 30 ساله منتظرم بود.

اولش پرسید شما خانم دکتری ؟اخه خیلی جوونید و بعدگفت میشه بریم یه جا خصوصی صحبت کنیم ؟

بردمش اونور داروخونه و شروع کرد :

"ببینید من شوهر دارم ،بچه دارم ،مترجم زبانم ،از فامیلای دکتر فلانیم ،اینا رو میگم که فکر نکنید آدم بیخودی ام "

بهش گفتم من قضاوت نمیکنم بیمارم رو هیچ وقت .

ادامه داد "الان میخواستم برم خونه استادم بهش پروژه امو تحویل بدم ،بهم گفت برم بالا ؛منم رفتم ،بعد ازم خواست باهاش رابطه جنسی برقرار کنم ،قبول نکردم ،بهم سیلی زد ،کتکم زد ،بعد به زور بوسیدم ،به رابطه جن*سی دها*نی مجبورم کرد ،ببینید من فوبیا ایدز دارم ،تاحالا غیر از اون باری که قرار بود باردار شم با شوهرم رابطه محافظت شده نداشتم ،اونبارم قبلش هزاربار آزمایش داد شوهرم ،من بزاق اینا آقا رو توی دهنم حس کردم ،ایدز نمیگیرم ؟تقصیر خودم بود که رفتم بالا ،میدونستم مجرده ؛نباید میرفتم ،الانم دارم سکته میکنم ،میخوام برم پاسگاه شکایت کنم ؛اما زندگیم از هم میپاشه ،اون آدم مجرده و میدونم با هزار نفر رابطه داره ،دکترم نمیتونم برم اینا رو بگم ،نمیخوامم آزمایش بدم ،تو رو خدا بگید ایدز نمیگیرم ؟"

به جای قرمزی ناشی از سیلی های صورتش خیره شده بودم ،به اینکه نمیتونه بره شکایت کنه فکر میکردم ،به زندگیش ،به تاثیرش روی روانش ،به حالت نسبتا بی اعتناش ،توصیه ها رو بهش کردم و بهش گفتم تا چقدر ممکنه و تا حد ممکن سعی کردم استرسشو کم کنم و گفتم "کاش میشد شکایت کرد ،کاش میشد جلوشو گرفت ،این کار تاثیر روحیش هزار برابر بدتر از جسمیشه " و بازم ازش خواستم بره پزشک برای آزمایش و رفت.رفت و من به این فکر میکردم کی این وسط مقصره و چجوری میشه این چرخه شکسته شه ؟

  • را مگا

رامگا هستم ،با دست های قطع شده.

جمعه, ۱۹ آبان ۱۳۹۶، ۱۱:۵۰ ب.ظ

یه بار تو کانال عطیه میرزاامیری ،یه پیام فورواردی بود ،که متن دقیقش رو یادم نیست ،اما مضمونش این بود که اگر کسی رو نوازش میکنید ،منظور  از لحاظ احساسی ،اینکه توقع نوازش متقابل داشته باشید ،پر توقعی نیست و ...

علاوه بر اینکه این نکته رو آویزه گوش باید کرد ،این رو هم باید گفت اگر از کسی نوازش متقابل نمیبیند ،اول ببینید طرفتون نوازش بلده یا نه ،اگر بلد نیست خورده نگیرید ؛طرفتون آدم بلدی نیست ،

اما اگر بلد و برای شما بلدییشو رو نمیکنه ،از همون جا دست نوازش خودتونو کامل قطع کتید.


ته نوشت :

میدونید آرکی تایپ و نتیجه تست MBTI تون چیه ؟

آرکی تایپ من آتنا شد و INTJ هم نتیجه تست دوم ،به نظر نمیومد اینقدر خشن باشم :))

  • را مگا

بذار بگم از حال خوب این روز

دوشنبه, ۱۵ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۱۳ ق.ظ

بعد هفته ها وقت پیدا کردم صفحه وبلاگ رو باز کنم و چند کلمه ای رو توش بنویسم .

دو ماه پیش فکر نمیکردم روزام اینقدر شلوغ و مفید بشه که شب ها از خستگی به معنای واقعی کلمه نفهمم کی خوابم برده.

روزای بیمارستان،کارای یوسرن ،کارای مقاله ام ،روزای داروخونه ؛اینقدر شیرین وقتمو پر کردن که تا حالا اینقدر احساس مفید بودن نداشتم :))

این روزا دختری هستم توی بیمارستان ،که از اتند ها یاد میگیره ،مجبوره درس بخونه و اینقدر اطلاعاتشو بالا نگه داره که بتونه روی دستور های اتند کامنت بده  و حتی گه گاهی ایراد بگیره از اتند و بعدش اتند با خاک یکسانش کنه.دختر این روزها انگار یه وظیفه مهم داره و جا انداختن سواد و توان داروساز توی بیمارستان هایی هست که داروساز بالینی ندارن و فکر میکنن داروساز صرفا مقرش توی داروخونه است  و چقدر ذوق داره از همکاری اتند هایی که میفهمند این جایگاه رو و خودشون درخواست کامنت و مشاوره دارند.

این روزا دختری هستم توی داروخونه ،که حتی یه دونه آنتی بیوتیک از زیر دستش بدون نسخه رد نمیشه و هر روز جملاتی مثه "تو نده ،میرم از داروخونه بغلی میگیرم و فک کردی که هستی " میشنوه و ککشم نمیگزه .دختری که داروهای اعصاب رو بی نسخه نمیده ،و خدا میدونه فحشه که میشنوه :)) خانم دکتری هستم که ساختنی هاش به شدت طرفدار پیدا کرده ^_^

دختر این روزا ،هر هفته جلسات هفتگی داره و داره یه کار خفن و بزرگ انجام میده ،کاری ک همیشه رویاشو داشته ،و از اینکه موسس همچین انجمن و کاریه بسیار بسیار مسروره.و از اینکه روی میز مطالعه اش پر  رفرنس های چندهزار صفحه ای درون خودش جا نمیشه .

دختر این روزا غصه های زیادی هم داشته ،خیلی دل کندنا داشته ،از عزیزایی که اندازه جون دوسشون داشت ،اما وارد یه رابطه فرسایشی شده بود ،و ته ته اش دل کند از اون عزیزا و خدا نذاشت تنهاییش به چشم بیاد و براش عزیزایی رو فرستاد هزار برابر جان تر .

دختر این روزا ،لحظه هاش بالا پایین داره ،شادی داره ،دعوا داره ،ناراحتی داره ،اما یه خط صاف هست که بالا پایین نمیشه که از همه مهم تره و اون "آرامش " هست.


ته نوشت :

توی داروخونه موضوع خواستگارا جدی شده و آقای شین تحت یه اولتیماتوم جدی چه در حضور و چه در غیاب من به هر خواستگاری میگه خانم دکتر نامزد داره و به تعداد هر باری ک میگه از من شیرینی نامزدی میگیره .کاش لااقل میگفت نامزدم کیه ببینیم با هم تفاهم داریم یا نه :))


  • را مگا

برای آرامشم کمی دعا!

يكشنبه, ۹ مهر ۱۳۹۶، ۰۱:۰۹ ق.ظ

درد آنجاست که نماندن به صلاحت باشد،

بگذاری برود آه به اصرار خودت!


+شعر با یه ضمیر دخل و تصرف نمیدونم از کی ،بعدا شاعرش اضافه میشه.

++کامنت های قشنگتون رو بیان نمیذاره تایید و جواب بدم.

  • را مگا